تبليغاتX
کافه پاتوق

 تابناک :

چند نفر از هتاکان و اغتشاشگران ظهر عاشورا بزودی به دار آویخته خواهند شد.

یک مقام آگاه با اعلام این خبر به خبرنگار جهان گفت: با توجه به شواهد و اسناد گوناگون چند نفر از بازداشت شدگان حوادث ظهر عاشورا به اتهام محاربه با اسلام و انقلاب محاکمه خواهند شد


حالم خیلی بده.خیلی ناراحتم.

همه مثل من بودند نه با خدا جنگ داشتند نه با امام حسین.عاشق کشورشون بودندو هستند .می خوان همینجا زندگی کنند.

آرزوی بزرگی ایران رو دارند.

.............حالا عده ای از ما دستگیر شدند.

و به جرم محاربه ..................

 

 

جز گریه کاره دیکه ای الان از دستم بر نمیآد.

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم دی 1388ساعت 21:24 توسط پفیوز |

       

به یاد کشته شدگان عاشورای وطن

هنگام می و فصل گل و گشت چمن شد
در بار بهاری خالی از زاغ و زغن شد
از ابر کرم خطهٔ ری رشک ختن شد
دلتنگ چو من مرغ قفس بهر وطن شد

چه کج‌رفتاری ای چرخ / چه بدکرداری ای چرخ
سر کین داری ای چرخ / نه دین داری، نه آیین داری ای چرخ

 

از خون جوانان وطن لاله دمیده
از ماتم سرو قدشان سرو خمیده
در سایه گل بلبل از این غصه خزیده
گل نیز چو من در غمشان جامه دریده

چه کج‌رفتاری ای چرخ / چه بدکرداری ای چرخ
سر کین داری ای چرخ / نه دین داری، نه آیین داری ای چرخ

 

خوابند وکیلان و خرابند وزیران
بردند به سرقت همه سیم و زر ایران
ما را نگذارند به یک خانهٔ ویران
یارب بستان داد فقیران ز امیران

چه کج‌رفتاری ای چرخ / چه بدکرداری ای چرخ
سر کین داری ای چرخ / نه دین داری، نه آیین داری ای چرخ

 

از اشک همه روی زمین زیر و زبر کن
مشتی گرت از خاک وطن هست به سر کن
غیرت کن و اندیشه ایام بتر کن
اندر جلو تیر عدو، سینه سپر کن

چه کج‌رفتاری ای چرخ / چه بدکرداری ای چرخ
سر کین داری ای چرخ / نه دین داری، نه آیین داری ای چرخ

 

از دست عدو نالهٔ من از سر درد است
اندیشه هر آن‌کس کند از مرگ، نه مرد است
جان بازی عشاق، نه چون بازی نرد است
مردی اگرت هست، کنون وقت نبرد است

چه کج‌رفتاری ای چرخ / چه بدکرداری ای چرخ
سر کین داری ای چرخ / نه دین داری، نه آیین داری ای چرخ

 

عارف ز ازل تکیه بر ایام نداده است
جز جام، به کس‌دست، چو خیام نداده است
دل جز به سر زلف دلارام نداده است
صد زندگی ننگ به یک نام نداده است

چه کج‌رفتاری ای چرخ / چه بدکرداری ای چرخ
سر کین داری ای چرخ / نه دین داری، نه آیین داری ای چرخ

 

                                                                                                            

     
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم دی 1388ساعت 21:17 توسط پفیوز |

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 22:8 توسط پفیوز |

passion

بعد از مدتها دچاره حسی شدم . این حس یادم انداخت که زنده ام.

آخرین باری که کتابی خونده بودم عید امسال بود ، ناتوردشت ، بادبادک باز ، کافه پیانو و یکی دوتا کتاب دیگه که یادم نیست چیا بودن /

چقدر لذتی را که از کتاب خوندن دچارش میشدم و یادم رفته بود . واقعن فراموشش کرده بودم . امروز یه چیزی توی وجودم بود . یه چیزی بهم می گفت یه کتاب بردار و بخون . واقعن صداش مییومد. مثل یه هوس  بود. احساس کردم که هنوز هستم /

 

 


 

....... و آنگاه که کتابم را خواندی ، به دورش افکن ، وبیرون رو .دلم میخواهد که این کتاب شوق خروج را در تو برانگیزد ـ خروج از هر کجا که باشد،........

کتابهای زیادی را پیاپی باز می کنی و می بندی و در هر یک از آنها چیزی بیش از آنچه تاکنون بر تو آشکار کرده است می جویی .

در این امیدم که همه ی سوداها و همه ی گناه ها را شناخته باشم، یا دست کم نظر لطفی به آنها کرده باشم. 

آه ! چه میشد اگر می توانستم به چشمانم بینشی تازه ببخشم ، پلشتی از آنها بزدایم و کاری کنم که هر چه بیشتر به آسمان  نیلگونی مانند شوند که بدان می نگرند ـ ........

بیمار شدم ، به سفر رفتم ، با منالک آشنا شدم و نقاهت دلپذیر من بازگشتی به زندگی بود . باوجودی نو ، زیر آسمانی نو و در میان چیزهایی یکسر نو شده دوباره زاده شدم.

 

                                                                             مائده های زمینی و مائده های تازه

 آندره ژید

 

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 2:20 توسط پفیوز |

 ساعت ۲۰:۳۰ است .

دلم گرفته است.

اعتراف می کنم

دلم عجیب گرفته است.

                                       

+ نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388ساعت 20:30 توسط پفیوز |

نام جاوید وطن
صبح امید وطن
جلوه کن در آسمان
همچو مهر جاودان
وطن ای هستی من

شور و سرمستی من
جلوه کن در آسمان
همچو مهر جاودان
بشنو سوز سخنم
که همآواز تو منم
همه جان و تنم
وطنم، وطنم، وطنم، وطنم

بشنو سوز سخنم
که نوا گر این چمنم
همه جان و تنم
وطنم، وطنم، وطنم، وطنم
همه با یک نام و نشان
به تفاوت هر رنگ و زبان
همه با یک نام و نشان
به تفاوت هر رنگ و زبان
همه شاد و خوش و نغمه زنان
ز صلابت ایران جوان
ز صلابت ایران جوان
ز صلابت ایران جوان

                                               

                                          

                                             
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 2:31 توسط پفیوز |

خنده داره /

واقعن خنده داره/

امروز چه روزه مسخره ای بود.

بزار امروزو تعریف کنم :

 

دلم نمیخواست کسی ازدعوام توی شرکت باخبر بشه، ازصبح که ازخواب پا شدم نمیدونستم از صبح ساعت 7 کجا برم چیکار کنم ، چندبار مامانم صدام کرد بالاخره گفتم امروز قراره ساعت9 برم/

ساعت 9 آروم آروم شروع کردم به حاضر شدن /از خونه زدم بیرون/ ابروهام به هم ریخته بود رفتم آرایشگاه. کارم که تموم شد ،نمیدونستم باید چیکار کنم، رفتم تو ایستگاه اتوبوس نشستم ،بعد یه 5 دقیقه با خودم گفتم به ا.ح زنگ بزنم بهش بگم که میخوام به چایی دعوتت کنم ( آخه خیلی وقت بود هر چند وقت یه بارکه باهاش حرف میزدم میگفت کی میخوای به من چایی بدی نمیدونم چرا این حرف و میزد در صورتی که میدونستم خیلی هم براش مهم نیست که منو ببینه) اونجوری هم میدیدمش هم بیکار نبودم/   بهش زنگ زدم گوشیشو جواب نداد/

سواره ماشین شدم /ساعت 12:30 وقته تعین رشته داشتم با خودم گفتم تا اونموقع میرم کافه اخرا بعد میرم ماهان .کافه بسته بود .همونموقع زنگ زد بهش گفتم .گفت باشه کارم که تموم شد میام/  منم رفتم ماهان.خیلی زودتر ازوقتم رفته بودم منتظر نشستم آخرش خسته شدم بلند شدم رفتم توی یکی از طبقات نشستم کتاب دیل کارنگی و خوندم. تا 1:30 عین احمقا توی طبقه های ماهان گشتم. آخرش زنگ زد.گفت 5 دقیقه دیگه اونجاست/سواره ماشینش شدم رفتیم اخرا .من درمورده تعیین رشته و ول کردنه کارم براش تعریف کردم .مثل همیشه که همه چیو براش تعریف میکنم.

گوشیش زنگ خورد .به اونی که اونطرفه خط بود گفت با منه.

وقتی ازش پرسیدم کی بود گفت یه دوست نمیشناسیش. گفتم چطور اون منو میشناسه. (که چی که من دارم این چیزای احمقانرو تعریف میکنم یعنی اینقدر مهمه که دارم خط به خط میگم(نمیدونم فقط اینو میدونم که اینجوری حالم بهترمیشه)) که بالاخره گفت دوست دخترشه یعنی یه زمانی بوده و حالا دوسته صمیمیش. خیلی احمقانس من نمیدونم چرا این قضیه ای که برای اون هیچی نیست برای من مهمه.چرا هیچوقت به من نمیگفت که دوست دختر داره شاید میدونست که ........

بزار خلاصش کنم : تو کافه خندیدیم و حرف زدیم وتعریف کردیم.به م زنگ زد رفتیم دنبالش باهاش رفتیم فشم چای و قلیون / و دوباره حرف زدیم و خندیدیم. برگشتنی دوست دخترش بهش زنگ زد و ا.ح نمیخواست به روی خودش بیاره ولی من که زرنگم فهمیدم / خیلی دیرش شده بود .بهش گفتیم نمیخواد ماروبرسونی ما خودمون میریم تو هم به کارت برس.

م بهم گفت بیا پیاده بریم گفتم حالم خوب نیست و ازش معذرت خواستم اومدم خونه و گریه کردم خوابم برد / بیدار که شدم رفتم فیس بوک عکسه دوست دخترشو دیدم رفتم خوابیدم و دوباره گریم گرفت.

نمیدونم چمه فکر میکنم شبیه دیوونه ها شدم . من 6 ماهی بود که ندیده بودمش و زیادم بهش زنگ نمیزدم .خیلی زیاد هم یادش نمی یفتادم.البته وقتی یادش میوفتادم دلم براش تنگ میشد.حالا خودم از این رفتاره مسخرم موندم .به خودم گفتم دیگه نباید بهش زنگ بزنم ودلم نمیخواد ببینمش/

 

مسخرس /

واقعن مسخرس/

 

 

دلم میخواد ببینمش.

 

                                                     

                                                     


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 0:2 توسط پفیوز |